تبليغاتX
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
دست نوشته های یک ‘فارق الطهسیل‘
قندیل ، تندیس قطراتی است که اسیر جاذبه ی زمین نشده اند .

تندیس

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 16:51  توسط حمزه عسکرپور  | 

پس از  ۲ سال و چهار ماه ۱۵ روز از تاریخ آخرین پست خیلی اتفاقی و بدون اینکه تصمیم راسخی بگیرم! قصد دارم دوباره شروع به نوشتن کنم .

حالا اینکه چی بنویسم و کی بنویسم بستگی به این داره که کی حسش باشه !

فعلا با این چند بیت شعر به مناسبت نزدیک شدن به عید نوروز برای دوستان می زارم مستفیض بشید : " البته فارغ از بقیه ی شعر که بوی سیاسی میده "

 

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار …
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 16:16  توسط حمزه عسکرپور  | 

من یک سربازم...

war khaibar

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:3  توسط حمزه عسکرپور  | 

این روزها قدم هایم را آهسته بر میدارم !

کمی آهسته در شهر راه میروم...

نکند تابلویی را اشتباه بخوانم و مسیرم را گم کنم !

آخر این روزها تابلوها نشانده ی درستی راه نیستند !

کوچه ای را میشناختم باریک ، که به دیواری بلند بن بست میشد...

اهالی کوچه را همه میشناختند !

از درون کوچه صدایی به گوش میرسید که "باید بینش امام را به موزه ی تاریخ سپرد"...

امشب که به خانه می آمدم ، کوچه جدول کاری شده بود !

اسم کوچه شده بود کوچه ی پیرو خط امامی ها ! 

انگار باز خبریست !!!!

گویی عده ای دلشان برای صندلی تنگ شده است...!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:13  توسط حمزه عسکرپور  | 

آیه‌های باران

داشتم به قطره‌های باران نگاه می‌کردم. با خودم گفتم: آره، خدا وقتی بخواهد صدای بنده‌هایش را از میان صداهای دیگر بهتر بشنود، باران را نازل می‌کند. حال چرا نازل؟ چون باران یک آیه است. نه، باران یک قرآن است با چندین سوره. هر قطره‌‌اش هم یک آیه است که تو را صدا می‌کند تا به او گوش بدهی. اگر گاهی در بین باران صدای رعد و برق به گوش‌ات می‌رسد، برای این است که اهل آسمان هم از غفلت ما به تنگ آمده‌اند. آن‌ها فریاد می‌زنند تا ما را از یک خواب عمیق بیدار کنند.
بله، رعد و برق هم یک آیه و نداست.
اگر خوب به باران توجه کرده باشید، زمانی که ناگهان شدت باران خیلی زیاد می‌شود. آن وقت است که خدا می‌گوید: بنده ی من، صدای باران را زیاد کردم تا تو صداهای دیگر را نشنوی و حواست پرت نشود و من هم فقط به حرف‌های تو گوش می‌دهم. هرچه می‌خواهی بگو، تو بگو، اگر من ندادم آن وقت هرچه خواستی بگو. من هم این شروع می‌کنم به گفتن: ای خدا، صدایم در گلویم خفه شده، هرچه می‌خواهم فریاد بزنم، کمتر صدایم بلند می‌شود. هرچه قدرت فریادم را زیادتر می‌کنم، کمتر صدایم از حنجره‌ام بیرون می‌آید. من می‌خواهم درد هجران قائم را با تمام وجودم فریاد بزنم، فریادی که از رعد آسمان هم بلندتر است. خدایا خود تو خواستی بگویم، پس من هم می‌گویم. من خواسته‌ای ندارم به جز تعجیل در فرج آقایم، من دعایی ندارم به جز سلامتی صاحبم.  راستش خودت می‌دانی اگر خواسته دیگری هم داشته باشم، نمی‌توانم بگویم، چون راه گلویم را غصه و غم فراق بسته است.
حالا که باران تندتر می‌شود، می‌شنوم که صدایی می‌آید: «بس است، بس است بنده من. فرشته‌ها بروید آن دفتر تقدیر را بیاورید. می‌خواهم دعای بنده‌ام را مستجاب کنم.» نمی‌دانم خدا می‌خواهد روز فرج مولا را نزدیکتر کند، یا کاری کند که من هم در آن روز باشم و به آرزویم برسم. ولی به هرحال دیگر آرام شده‌ام. چون خدا حرف‌هایم را شنید. حالا احساس می‌کنم یک صدای دیگر می‌شنوم. خیلی لطیف‌تر از صدای باران است. یک صدا که مثل آب است، مثل نور است! نمی‌دانم از چه جنسی است. فقط می‌توانم بگویم شاید صدای مولاست. فکر کنم دارد برای من دعا می‌کند. در همین حال یاد حرف خود آقا می‌افتم که فرمود: من روزی صد مرتبه برای شما دعا می‌کنم. آری، پس حتماً صدای مولاست. با این اوصاف او مدت‌هاست که دارد برای من دعا می‌کند و منم که تازه شنوایی‌ام را به دست آورده‌ام و صدای مولا را می‌شنوم. خدایا از شما ممنونم که مرا شفا دادی، از ازت ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 20:43  توسط حمزه عسکرپور  | 

در انتظار آخرین جمعه ام، و آن جمعه ای که بگیرد مردی، انتقام خون ریخته شده ای از ظلم را.

و به انتظار، آخرین جمعه ی شهر الصیام را بهانه ای برای بیعت با او روز قدس ،روز حضورش مینامم و ایستاده بر پا، فریاد میکشم  :  القدس لنا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:59  توسط حمزه عسکرپور  | 

 
به سلام رمضان بر شده ام باز به بامی

ماه نو ! ماه نو! از مات درودی و سلامی

ماه نو! ماه نو! امسال به پیمانه چه داری؟

پیش از این از رمضانم نه می یی مانده نه جامی

ماه نو! ماه نو! امشب چه شب واقعه جوشی ست

چه شب واقعه جوشی! چه شب آینه فامی!

ماه نو! ماه نو! امسال مرا نور بیاموز

تو که در مهر امامی - تو که در سوز تمامی

ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم

روزه آن نیست که صبحی برسانیم به شامی

رمضان آمد و در سفره افطار و سحر نیست

نه تو را نان حلالی - نه مرا آب حرامی

در سلام رمضان کاش یکی آینه باشیم

آه - آیینه در آیینه - عجب حسن ختامی!

                       شهریور۸۷(علیرضا غزوه)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:36  توسط حمزه عسکرپور  | 

پیام دلنشین وبی نظیر ولی امر مسلمین جهان به نشست
 اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان مستقل دانشگاههای سرار کشور
بسم الله الرحمن الرحیم
جوانان عزیز
دست یافتن به آرزوهای بزرگ ملی ، نیازمند فکر روشن و عزم راسخ و شجاعت و اخلاص است ، و جوان مومن که مبانی جمهوری اسلامی وراه امام بزرگوار را عمیقا پذیرفته است ،امید بخش ترین نیرویی است که می تواند ملت ایران را در رسیدن به آرزوهای بزرگش یاری برساند.
نقشه ی راه برای رسیدن به پیشرفت و عدالت در دهه ی چهارم را فقط با اذعان به این حقیقت میتوان ترسیم کرد.
از خداوند بزرگ کمک بخواهید و به یاری او امیدوار باشید. دعای حضرت بقیه الله پشتیبان شما باد.
سید علی خامنه ای

3/ شهریور/ 1387
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 21:37  توسط حمزه عسکرپور  | 

اگر تفاوت انقلاب ۵۷ ایران با سایر انقلاب ها را در دینی بودن آن بدانیم، پس از گذشت سی سال باید انتظار  این را داشت که این وجه تمایز،نمود پیدا کرده و آشکارا و ملموس در جامعه ی امروز ایران خود را نشان دهد.

مدیریت اسلامی با الگو برداری از مکتب تشیع، به عنوان یکی از اساسی ترین مفاهیم انقلاب، دغدغه ی بخش عظیمی از بدنه مردمی از سالهای پیش از انقلاب به شمار می رفته و بسیاری از تحلیل گران حوزه ی سیاسی و جامعه شناسی سیاسی از اخلاق در حوزه ی فردی و عدالت در حوزه ی اجتماعی به عنوان اهداف اصلی انقلاب ایران یاد می کنند.

و اکنون یک سوال:

پس از سی سال از انقلاب شکوهمند ، سیاست مداران ما اعم از کسانی که قدرت را در دست دارند و یا به دنبال دستیابی به قدرت هستند، تا چه میزان با مفاهیمی از قبیل تقوای سیاسی و سیاست اخلاقی آشنایند ؟

مقالات بعدی در همین رابطه هستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 18:46  توسط حمزه عسکرپور  | 

با او از نزدیک...

الهی،خدایم، ربی...

واژه هایی که مدت آشناییم با آنها به درازای مدت عمرم  بود ولی در این بیست و چند سال هیچ گاه اینگونه از نزدیک آنها را نشناخته بودم.

با او از نزدیک...

 

 

 خدایم، هیچ زمانی با تو اینگونه صمیمی نبودم و هرگز اینچنین از نزدیک احساست نکرده بودم.چقدر نزدیک بودی به من و من تو را چه دور و دست نیافتنی می دیدم.

 

 

چه زیبا شرمنده ام کردی و چه با شکوه خود را به وسیله ی خودت به من شناساندی.نمی دانم برای افسوس خوردن زود است یا نه ولی هنوز نمی دانم کجایم ! هنوز باورم نیست کجا آمده ام. الهی، خوب میدانی زمانی که خودم را مشغول می کنم برای این است که نبینم چه منتی بر وجودم نهادی و هنگامی که خیره به عظمتت  می شوم ترس همه ی وجودم فرا می گیرد که نکند کاری کنم که فردای قیامت، ندا بیاید که برای این حرم محرم نبودی  ! نکند باز توبه بشکنم...خدایم...

مولایم، اکنون که پاک و زلال صمیمی خود را در کنارت می بینم، تنها یک خواسته دارم و آن اینکه حال که عاشقم کردی مرا لایق عشقت نگهدار.

من رفیق نیمه راهی بودم، مرا همراه باش تا پایان...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:18  توسط حمزه عسکرپور  |